X
تبلیغات
رایتل
دسته‌بندی ادبی - حرف دل
محفل دل های بی ریا
 
جدیدترین یادداشت‌ها
 
بگذار منتـــــظــــــــر بمانند


می دانی

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی

"تعطیـــــــــــــــل است"

و بچسبانی پشت شیشه افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

"در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند"

آن وقت با خود بگویی

بگذار منتـــــظــــــــر بمانند!



+ نمی دونم این متن زیبا اثر کیه .... هر کیه دستش درد نکنه!

بهار سبز دل انگیز ...

چه نشسته ای که رستخیز طبیعت در راه است


برخیز و شکوه و عظمت خدا را با دیده ی دل بنگر


برخیز و عاشق شو ... همچون خود خدا



آپلود رایگان عکس و فایل | گیگ پارس


+ پی نوشت: اذا رأیتم الربیع فاکثروا ذکر النشور

صدای گام های پاییز

صدای گام های پاییز می آید

و من به روزگاری نه چندان دور سرک می کشم

روزگاری که مزه اش ترش و شیرین بود

خوشحال بودیم از دیدار دوباره ی دوستان و نگران بودیم از امتحانات دوباره و درس.


اکنون اما چندی است که فقط خاطرات شیرین آن روز ها را به یاد می آورم

دلم برای نشستن پشت نیمکت تنگ شده

برای نوشتن با گچ روی تخت سیاه

برای شیطنت های دخترانه

اما راستش را بخواهی ... بیشتر از همه دلم برای سادگی آن روزگار تنگ است

برای جست و خیزهایی که در راه مرسه می کردم تا مبادا برگ خشکی در مسیر باشد و من آن را زیر پا نگذاشته باشم

دلم برای لقمه های نان و پنیر و گردوی پدرم تنگ است

برای آن مانتوهای گشاد و بلند و همیشه سورمه ای

حتی دلم برای آن شعر مسخره ی "باز آمد بوی ماه مدرسه" هم تنگ است!

یاد آن جمله می افتم که پیر خردمند ما می فرمود: امید من به شما دبستانی هاست

اکنون دبستانی های دیروز بزرگ شده اند، باشد که امید ها نا امید نگردند ...


کودک ... جنگ ... زندگی ...


کودکان این دنیا

شادی می خواهند

آزادی می خواهند

خانه می خواهند

خانواده می خواهند

کودکان مظلوم، جنگ و ویرانی را دوست ندارند.

گریه بر جنازه ی پدر را دوست ندارند.

آنها در جنگ پژمرده می شوند، زرد می شوند، می میرند ....

فرقی نمی کند کودک سرزمین من باشد یا سرزمین تو

شادی حق همه ی کودکان دنیا است ...

بچه ها از جنگ بیزارند.

 

پی نوشت: آخه آمریکا! به تو چه ربطی داره که خودتو قاطی مسائل کشورای دیگه می کنی. انگار این آمریکاییا یه روز خون مردومو نریزن روزشون شب نمی شه. اه اه اه ....

 

پیشنهاد ویژه در ادامه ی مطلب


 
منِ رویایی

گاهی باید رفت

باید دور شد

باید خودت را بگذاری و بروی چند قدم آن طرف تر

خوب به خودت نگاه کنی

این تویی؟

همان توی رویایی؟

همان که سالها آرزویش را داشتی؟

به آرزوهایت رسیده ای؟

پیر شده ای یا جوانی؟

اصلا خودت را می شناسی؟؟؟

 

من تنها

 

بهشت را باید همین جا ساخت

بهشت سرای صداقت است

سرای نیکی و همدلی

سرای یاری و همدردی

بهشتت را در همین دنیا بساز

تا به بهشت جاودان آخرت دست یابی

 

می توان دنیا را بهشت کرد





 پی نوشت : این پست با الهام از آخرین نوشته ی دوست خوبم زهره سادات در وبلاگ شخصی شون نوشته شده.



پندهای روزگار

گاهی می توان حتی از ساقه ی ظریف یک گل نیز عبرت آموخت



وقتی نگاهت رو به خداست، سخت ترین مشکلات هم برایت قابل حل است. درست مثل یک گل!


من و خدای مهربونم

خدایا

چند روزی است حس غریبی دارم

حسی که نمی شناسمش

ناراحتم ... غمگینم ... تنهایم ... نمی دانم اسمش چیست

هرچه که هست اصلا خوشایند نیست


تنها دلخوشم به این که تو مرا می بینی

                                       مرا می شنوی

                                           مرا می فهمی

 

دلخوشم و امیدوار به لطف و مهربانی تو

                                    به رحمت بی کرانه ات

                                           به بخشش بی منت ات

       دلخوشم به آغوش گرم تو


خدای مهربان من

یاری ام کن تا هر آنچه که می گویم

هر آنچه که می نویسم

هر آنچه که می خوانم

و هر نفسی از که عمرم می گذرد

تنها برای تو باشد و بس


به امید لطف و بخششت ای مهربان ترین مهربانان


فریاد کوه

... مهتاب آن دردمند تنها را خوب می شناخت و نخلستان به صدای پای او، صدای ناله های او عادت کرده بود.

شب بود و نخلستان و علی، علی بود و بغض بود و درد.

چاه نخلستان، محرم رازهایش شده بود. علی سر را بر دوش چاه می گذاشت و از عمق جان ناله می کرد. ناله هایی که دل چاه را می لرزاند. نخلستان را می گریاند. مگر می شد صدای فریاد و ناله ی کوه را شنید، اشک های کوه را دید و نلرزید ...


قسمتی از کتاب فریاد کوه، نوشته ی افسانه شعبان نژاد



فصل، فصل کوچ علی است ... علی به آغوش پیامبر و زهرا (سلام الله علیهم) رفت ...


شیعه ماند و درد بی پدری ...

شیعه ماند و ظلم و جور ابوسفیانی ها ...

اسلام ماند و غربت...

اکنون سالهاست که ما منتظریم

منتظر یک مرد ... مردی از نسل علی



اللهم عجل لولیک الفرج



باران

ماه، ماه رحمت است و مغفرت


ماه خوب مهربانی و همدلی


ماه بارش نعمت و بخشش


یادم باشد... برای خیس شدن در باران رحمت الهی


باید چتر گناهان را زمین بگذارم





تعداد کل صفحات: 30